تبليغاتX
یادباران

یادباران

دل نوشته های دختری از دیار باران

 

 

آشنایی

 ده سال پیش در چنین روزهایی بود که نگاهم با نگاهی آشنا شد که بعدها منجر به پیوندی جاودانی و زیبا شد. در آن زمان من دانشجوی ترم 3 بودم که در تکاپوی گرفتن انتقالی به دانشگاه زادگاهم بودم اما با موانع زیادی روبرو شدم، غافل از اینکه دست تقدیر غربت را برایم رقم زده بود.

دلم می خواهد در اینجا شعری را که همسرم در حال و هوای آنروزها سروده و بعدها به من داده بنویسم.

 انتظار

آه! شب بود و انتظاری سبز
من و اشکی که در محاصره ماند
حسرت دیدن دوبارهء ماه
در نگاه لطیف پنجره ماند

 از پس شیشه های مات و کبود
در دل یک سکوت رویایی
بارها زیر لب تو را خواندم
تا که شاید دوباره باز آیی

 می کشم با نگاه خسته ی خویش
چند خط سپید بر دیوار
چوب خطٌ خیال می گوید
چند ساعت گذشته از دیدار!

 چشم من می کند تو را ترسیم
دلم من می کشد چنین فریاد
جاودان تا همیشه خواهد ماند
عشق شیرین و قصهء فرهاد....

ای که همچون بهار سرسبزی
ساده و پاک همچو بارانی
می روی از کنار من اما
در خیالم همیشه می مانی...

 

------------------------------------------------------------------
پ ن ۱. این ابیات بعداْ اینطور اصلاح شد:

می کشم با نگاه خسته ی خویش
چند خط سپید بر دیوار
می کنی در وجود من غوغا
می شوی در خیال من تکرار!

 


سه شنبه 1387/11/01 |
 

ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده وغمناک آسمان

وناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

مدتیست بی حوصله شدم حتی رغبت نمی کنم که به وبلاگ دوستانم سربزنم. نمی دونم آخرین باری که آپ کردم کی بود اما حدود یک هفته هست که تمام وجودم زمستونی شده و یخ بسته وقتی تو آینه به خودم نگاه می کنم خودمو نمی شناسم. قلبم به سختی در زندان سینه ام می تپه و انگار می خواد پر بکشه. کاش یکی خبر خوشی به من میداد کاش این روزها زود بگذره، کاش یکی به من بگه منشا همه ی خوابهایی که این روزها می بینم فکرهای پریشون منه .....


چهارشنبه 1387/10/04 |
 

زندگی در لحظه

بعد از مدتی دوباره برگشتم، دلم برای نوشتن تنگ شده بود هرچند سوژه ای به ذهنم نرسید که درباره اش بنویسم.
توی این مدت سعی کردم به چیزی که ذهن منو آشفته می کنه فکر نکنم؛ نه نگران آینده باشم نه حسرت گذشته بخورم. نه دلم شور کسی رو بزنه، نه دلواپس چیزی بشم. اما دیدم نمی شه. یعنی من یاد نگرفتم در لحظه زندگی کنم. هر چند گاهی اوقات سعی کردم فکرم رو از همه چیز و همه کس آزاد کنم، اما زیاد طول نکشید. فکر می کنم خاصیت اکثر آدما اینجوریه، گاهی اوقات به آدمای بی خیال حسودیم میشه. به کسایی که دنیا رو آب می بره اونا رو خواب می بره!

یک سال دیگه به سنم اضافه شد. نپرسید چند سالمه، چون این یک راز زنونه است!! پیش خودم فکر می کنم که چه زود گذشت. وقتی به پشت سرم نگاه می کنم، می بینم اکثر روزهای زندگیمو دوست داشتم زود بگذره، اما حالا افسوس می خورم. مثلا دوران دانشگاه یا مدرسه دوست داشتم زود بگذره. حالا هم دوست دارم زود بگذره تا عید بشه یا مثلا تعطیلات تابستونی بشه. وای که ما آدما چرا اینجوری هستیم؟ دیگه فکر نمی کنیم این روزهای عزیز جوونیه که داره تند و تند میره و ما هم چه مفت داریم این طلاها و جواهرات با ارزشو از دست می دیم!

در دوران دبیرستان همیشه دوست داشتم یک آدم مهمی بشم: مثلا از اونایی که یک چیزی اختراع می کنند یا یک فرمولی کشف می کنند یا مثلا نویسنده و مولف بشم یا یک پزشک خیلی ماهر! اما وقتی تو دانشگاه زبان قبول شدم، تصمیم گرفتم یک مترجم معروف بشم و اسمم پشت جلد کتابا نوشته بشه. نمی دونم، همیشه دوست داشتم یک آدم خیلی مهمی بشم! اما حالا می بینم به هیچکدوم از اون آرزوهام نرسیدم و چه زود دیر شد... 

شاید هم تقصیر این ترشی های خوشمزه مامانم هست که به خورد من داد تا چیزی نشم!  


یکشنبه 1387/09/24 |
 

انگیزه

از مهر امسال تدریس در دبیرستان بزرگسالان رو تجربه می کنم، وقتی برای اولین بار وارد کلاس شدم از دیدن شاگردانم تعجب کردم چون از سن 17 تا 50 سال در کلاس بودند پیش خودم گفتم واقعا آموزش دادن به کسایی که بعد از سالها جدایی از تحصیل دوباره تصمیم به درس خوندن کردند سخته و تصمیم گرفتم درس ها رو به روش ساده تر و قابل فهم تری ارائه بدم . نکته جالب اینجاست   که آنهایی که سنشان از همه بالاتره با علاقه خیلی بیشتری درس می خونند و مثل دختر دبیرستانی ها ی درسخون برای گرفتن نمره بهتر تلاش می کنند و برق لذت بردن از نمره20 را در چشماشون می بینم. هفته گذشته از هر دو کلاس امتحان گرفتم ، بالاترین نمره کلاس ها رو مسن ترین خانوم ها گرفتند، دلیلش هم این بود که اونا برای یاد گرفتن اومدند و دیگه نمی خواند فرصت ها رو از دست بدند چون به خواسته هایی که نرسیده بودند می خواند برسند و از لحظه لحظه عمرشون دارند استفاده می کنند.

اما برعکس جوونترهای کلاس پایین ترین نمره ها رو گرفتند برای من خیلی عجییب بود اینها که تازه از درس فاصله گرفتند، اینها که باید انگیزه بیشتری برای درس خوندن داشته باشن، اینا تازه اول راهند چرا؟ جوابش معلومه بی انگیزه و ناامید از زندگی، یک حالت خستگی در چشماشونه، باید اسم این نسل رو گذاشت نسل ناامید، نسلی که به آینده خوش بین نیست و براش مهم نیست که چی پیش می آد و هیچ تلاشی برای ساختنش نمی کنه و شاید هم هنوز قدر فرصت ها رو نمی دونن و نمی دونن که وقت طلاست.

این روزها دوباره دارم فیلم هایی که نرفتم سینما ببینم رو از کلوپ می گیرم و هی تند تند فیلم می بینم، یکی از این فیلم هایی که دیدم زن ها فرشته اند بود حالا نمی خوام اینجا نقدش کنم ولی همین که برای لحظاتی خندیدیم و خانومها هم آخر فیلم برنده شدند خوب بود اگه اینروزها بی حوصله اید برید چند تا فیلم کمدی بگیرید و بخندید خیلی خوبه

اما دیشب خیلی خوش گذشت آخه رز عزیزم رو دوباره دیدمش و کلی با هم حرف زدیم  آخه ما نکات مشترک زیادی با هم داریم وقتی رز می آد خوانسار فکر می کنم یکی از اعضای خونوادم اومدند دیدن یک همشهری تو غربت خیلی شیرین و هیجان انگیزه خیلی خوشحالم که رز رو تو اینترنت پیدا کردم.


جمعه 1387/08/24 |
 

صدای پای پاییز

 ديروز كه از كلاس برمي گشتم خونه صداي پاي پاييز رو شنيدم، صداي پاي بچه هاي مدرسه، تمام خاطرات روز اول مدرسه  كه در ذهنم حكاكي شده رو به خاطر آوردم. يادش به خير مامانم يك مانتوي صورتي برام خريده بود با يك كيف قرمز، باكلي لوازم التحرير، قبل از اينكه به مدرسه برم كمي استرس و اضطراب داشتم اما بعدش ترسم ريخت. معلم كلاس اولم خانم پري اكبرزاده خيلي مهربون و دوست داشتني بود، روز اول كمي تو ذوقم خورد چون من دوست داشتم رديف اول بشينم اما قدم از بقيه بلندتر بودو خانوم معلم منو برد رديف آخر نشوند  و من ناراحت شدم. خيلي دلم مي خواد بازم به اون مدرسه برم (دبستان دخترانه عفت) واي كه چقدر دلم مي خواد بازم پشت نيمكت بشينم و شيطنت كنم. روزهاي اول خيلي برام سخت بود صبح زود از خواب بيدار بشم همش به خودم دلداري مي دادم هفته ديگه نوبت دوم مي شويم و حسابي مي خوابم از همه بدتر شونه كردن موهاي بلند و مجعد من بود و زدن يك تل سفت (بخاطر اینکه موهام از روسری بیرون نریزه)   كه دردش هيچوقت از يادم نمي ره..........
ديروز به اصرار بچه ها كلاسهاي ترم پاييز رو يك هفته زودتر شروع كرديم. وقتي اشتياق بچه ها رو براي يادگيري مي بينم خيلي خوشحال ميشم و به خودم مي بالم و افتخار مي كنم، بخصوص آخر ترم كه از بچه ها امتحان مي گيرم و مي بينم تمام اون چيزهايي كه بهشون آموختم رو ياد گرفتند. قبلا هيچوقت به تدريس فكر نمي كردم اما وقتي سال 81 براي اولين بار سر كلاس درس رفتم، يك حس خوب و دوست داشني (انرژي مثبت) از طرف بچه ها به من منتقل شد كه من رو به اين كار علاقه مند كرد، هرچنداز اون سال به بعد تمام تلاشم رو براي استخدام در آموزش و پرورش كردم اما نتيجه نداد و تنها جمله اي كه مي شنيدم اين بود به دبير زبان نياز نداريم. و حالا در آموزشگاه كوچك خودمان به تدريس مكالمه زبان مشغولم و لذت مي برم.


یکشنبه 1387/06/24 |
 

ماه خوب خدا

ماه رحمت، بخشش، آزمايش، تحمل و صبر، ماه رمضان بر همه مبارك. بياييد تو اين ماه عزيز همه با هم واسه همديگه دعا كنيم. واسه سلامتي همه مريض ها ، سيري همه گرسنه ها، خوشبختي همه آدما و آمرزش همه رفتگان و دعاي اصلي يادمون نره ، ظهور ناجي همه انسان هاي عالم.

جاتون خالي بعد از پنج ماه يه سفري به شمال داشتيم ديگه حسابي دلم تنگ شده بود همين كه ابتداي حوزه       استان گيلان رسيدم يك احساس آرامش و خوبي به من دست داد،بوي شاليزارها  كه حالا طلايي رنگ شده و رسيده بودند  رو با تمام وجود احساس مي كردم دلم مي خواست پرواز كنم و از بالا اين سرزمين زيبا ، اين قطعه اي از بهشت را تماشا كنم. وقتي به شاليزار خودمون رسيديم و آقاجون عزيزمو ديدم كه نسبت به عيد شكسته تر و پيرتر شده نتونستم جلوي اشكمو بگيرم به خودم گفتم چقدر بيرحم شدم چقدر خودمو درگير زندگي كردم كه اين همه مدت به ديدن عزيزترين كسانم نيومدم همونجا تصميم گرفتم تا جايي كه بتونم زودتر به ديدنشون بيام و از بودنشون بهره ببرم به همه شما هم توصيه مي كنم از وجود اين فرشتگان زميني استفاده كنيد و قدرشون رو بيشتر بدونيد.

و اما نكته اخلاقي اين سفر؛ اي كاش همه كساني كه رانندگي مي كنند حواسشون رو جمع كنند و قانون رو رعايت كنند  و براي چند لحظه زودتر رسيدن با جان  خودشون و ديگران بازي نكنند يك لحظه اشتباه مساوي هست با نيستي و نابودي يك يا چند خونواده و يا حداقل كم كمش خسارت مالي و اعصاب خوردي و ناراحتي ديگران. من تو اين سفر ديدم كه بعضي اوقات آدم خودش مراقب هست و حواسشو جمع مي كنه اما تاوان اشتباه ديگران رو بايد بپردازه.

التماس دعا

 

 

 

 

 


یکشنبه 1387/06/17 |
 

سفر

زدست و دیده و دل هر دو فریاد

هر آنچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زفولاد

زنم بردیده تا دل گردد آزاد

سلام به همه دوستان و هموطنان عزیز  امیدوارم که تعطیلات خرداد به همه خوش گذشته باشد چه به آنها که به مسافرت رفته و از دست مهمان در رفته و چه آنها که در خانه مانده و میزبان بودند و از مهمان پذیرایی می کردند. خوشبختانه من که از گروه اول بودم و بسیار هم به من خوش گذشته.

ما معمولا تعطیلات خرداد را هر سال در شمال می گذراندیم اما امسال بخاطر اینکه حواس برادر کنکوریم پرت نشود و بهانه دستش ندهیم، به شمال نرفتیم و تصمیم گرفتیم سفری به همدان و کرمانشاه داشته باشیم.

من تا به حال به همدان نرفته بودم، بخاطر همین از ابتدای سفر همه جا را با دقت تماشا می کردم. مسیر اراک تا ملایر بسیار زیبا بود. باغهای زیبای گردو ، فندق ، گیلاس و انگور در میان کویر چشمها را بسیار نوازش می داد. از سمت ملایر وارد همدان شدیم. بافت فرسوده شهر کمی آزار دهنده بود اما در کل شهر همدان بسیار دوست داشتنی بود و آدم احساس غربت نمی کرد.
اولین جایی که بازدید کردیم تپه باستانی هگمتانه بود؛ تپه ای که تمدنی عظیم و باشکوه در آن نهفته بود با این که تنها قسمتهای محدودی از آن کشف شده است. بعد از آن به مقبره بابا طاهر رفتیم که جایی است دلگشا، با صفا و نشاط انگیز که کوه الوند با وقار تمام در مقابلش خودنمایی می کند. (البته در این جا به جزئیات سفرم نمی پردازم چون ممکن است از حوصله شما خارج باشد) روز بعد هم به گنجنامه، آرامگاه بوعلی سینا و تفرجگاه با صفای عباس آباد یا بام همدان رفتیم که آب و هوای بسیار مطبوعی داشت.

روز سوم سفرمان به قصد غار علی صدر از همدان حرکت کردیم و فکر می کردیم که در بین راه کرمانشاه باشدکه البته به اشتباه نصف راه کرمانشاه را طی کردیم و تازه فهمیدیم که مسیر را اشتباه آمده ایم.

 

 


 

آرامگاه بابا طاهر

 

جاده همدان به  کرمانشاه خیلی خوب بود. در بین راه به شهر باستانی بیستون رسیدیم. از دور که کوه بیستون را نظاره می کردم یاد داستان عاشقانه شیرین و فرهاد افتادم و در ذهنم فرهاد عاشق را مجسم می کردم (و به قول شعر معروف بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد) کوه بسیار با عظمت و زیباییست. شواهد باستان شناسی حاکی از آن است که این محدوده از چهل هزار سال پیش تا کنون مامن انسان های بیشماری بوده است. در این محوطه 19 اثر تاریخی وجود دارد که برخی از این آثار عبارتند از فرهاد تراش، نقش برجسته هرکول، نقش برجسته مهرداد دوم، نقش برجسته گودرز دوم ، وقف نامه شیخ علیخان، کتیبه و نقش برجسته داریوش و سنگ بلاش. آثار مجموعه تاریخی بیستون از جایگاه ویژه ای برخوردارند.

 

 

                                                                 بیستون

ظهر پنجشنبه به کرمانشاه رسیدیم. شهری با اتوبانها و خیابانهای وسیع. از شخصی آدرس خانه معلم را پرسیدیم که با لهجه شیرین کرمانشاهی ما را راهنمایی کرد. کرمانشاهی ها بسیار مهمان نواز و خونگرم هستند، اتفاقا کاسب های منصف و با وجدانی هم دارد. این موضوع را وقتی برای خرید به بازار کرمانشاه رفتیم فهمیدیم. شب به طاقبستان رفتیم. خیابانی که به طاقبستان منتهی می شد در شب بسیار با صفا بود. طاقبستان در شب زیبایی و جلوه خاصی داشت. من از دیدن این همه زیبایی و هنر به وجد آمده بودم و از اینکه متعلق به ایران عزیز هستم به خود می بالیدم؛ ایرانی با تمدنی هزاران ساله که هر گوشه اش نمایانگر تمدنی عظیم و با شکوه است. در محوطه موزه طاقبستان سرستون های قدیمی و زیبایی از دوران های مختلف که در استان کرمانشاه کشف شده به نمایش گذاشته شده است.
روز جمعه به سراب نیلوفر رفتیم و قایق سواری کردیم.  هنگام برگشت به پارک کوهستان کرمانشاه رفتیم که با  دو آبشار زیبا مواجه شدیم. در گرمای بعدازظهر، آب خنک آبشار به ما جانی دوباره داد و بسیار سرحال شدیم و مدتی در زیر آبشار ماندیم و حسابی خیس شدیم. پسرم که اصلا دوست نداشت از آب بیرون بیاید. بعداز ظهر جمعه راه بازگشت را در پیش گرفتیم. خلاصه جای همه شما عزیزان خالی! به  شما توصیه می کنم شما هم سفری به این استانها داشته باشید.

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی   


دوشنبه 1387/03/20 |
 

عشق

دیشب که چشامو بستم و به خاطرات دور و نزدیک گذشته سفر کردم توی سفرم به خانه پدربزرگ رسیدم جایی که تابستانهای سالهای کودکی و نوجوانیم را آنجا سپری می کردم. یادش بخیر وقتی که به خانه پدربزرگ می رسیدیم انگار که از زندان آزاد می شدیم آخه حیاط خونه پدربزرگ مثل یه باغ بزرگ بود تا می تونستیم با بچه های فامیل که همسن خودمون بودند می دویدیم و بازی می کردیم. بعد .از ظهرهای گرم تابستون هم کنار دریا آب بازی می کردیم، آخ که چه روزگاری داشتیم. این دفعه که به گیلان عزیزم سفر کردم مثل همیشه به خانه پدربزرگ رفتم. جای عزیز خیلی خالی بود. آخه دومین عیده که عزیز پیش ما نیست اما خانه پدربزرگ دیگر آن خانه همیشگی نبود دیگر از قاب های قدیمی و رو طاقچه های قلاب بافی شده و آینه قدیمی عزیز که بزرگ شدنم را در آن می نگریستم خبری نبود. وسایل خانه همه مدرن شده بود حتی مدل خانه را عوض کرده بودند، تا وقتی عزیز زنده بود همه چیز  ساده و مثل قبل بود اما بعد از عزیز، دایی و همسرش پیرمرد را قانع کرده بودند خانه به سلیقه آنها باشد، هرچند خانه زیباتر و شیکتر شده بود اما من دوستش نداشتم چون با من غریبه بود.

 اما قصه عشق عزیز و پدربزرگ شنیدنی است ولی فعلا مجال گفتن آن نیست.آن دو عاشق هم بودند و دوست داشتنشان را به سادگی به هم ابراز می کردند تا حد پرستش به هم عشق می ورزیدند یک عشق افلاطونی.همیشه از خدا می خواستند تا در یک روز با هم از دنیا بروند اما خواست خدا چیز دیگری بود. بعد از عزیز پدربزرگ خیلی بیتابی می کرد به هر مناسبتی برایش مراسم می گرفت برای شادی روح مادربزرگ چندبار قرآن را خودش ختم کرد.

هنوز هم همه جمعه ها برایش سوره جمعه می خواند و شب جمعه ها خیرات می کند و روزی چند بار برای همسر عزیزش فاتحه می خواند. هنوز هم عاشق عزیز است و با جملاتی عاشقانه و زیبا با او حرف می زندو به همه ثابت کرده که چقدر به همسرش وفادار است. امیدوارم همه همسران دنیا به همدیگز وفادار باشندو عشق و محبت دو طرفه نسبت به همدیگر داشته باشند.

                         

Absence tries true love

دوری و جدایی محکی است برای آزمون عشق واقعی         


شنبه 1387/01/24 |
 
لیلا قریب


helen79839@yahoo.com

 

موضوعات

خاطرات

عکس

شعر

پزشکی و سلامت

مادرانه

همسرانه

کودکانه

نقد

 

پيوندهاي روزانه

تصویر مدارک دانشگاهی سید محمد خاتمی

ژورنال

مدل بافتنی

 

مطالب اخير

مهریه

فرار از زندان

سال نصف شد

من هستم

سکوت

برگشتم

دلم می خواد

موجودی به نام لولو!!

ما ایرانی ها

شوخی با رییس جمهور... سفر به اصفهان

 

آرشيو مطالب

هفته اوّل آبان 1388

هفته سوم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388

هفته اوّل مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته سوم اردیبهشت 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته چهارم فروردین 1388

هفته سوم فروردین 1388

هفته چهارم اسفند 1387

هفته دوم اسفند 1387

هفته اوّل اسفند 1387

هفته سوم بهمن 1387

هفته اوّل بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

هفته سوم دی 1387

هفته دوم دی 1387

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آذر 1387

هفته دوم آذر 1387

هفته اوّل آذر 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته اوّل آبان 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته چهارم شهریور 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته اوّل مرداد 1387

هفته سوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم خرداد 1387

هفته سوم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته چهارم اردیبهشت 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل اردیبهشت 1387

هفته چهارم فروردین 1387

هفته سوم فروردین 1387

 
 

پيوند ها

یادداشت (همسرم خسرو)

طنزهای ارمغان

تمام آنچه دوست میدارم

یادداشت های یک حقوقدان

لاله اشک خوانسار

زن بودن

کاکتوس

جوان امروز

آهوي وحشي

میثم سعادت

آستانه چه خبر؟

یاری یول

حمید جلالی

درد شیرین

کمش

ماهک و نگار

طرز پخت غذاهای گیلانی

 

امکانات جانبی

RSS 2.0