ده سال پیش در چنین روزهایی بود که نگاهم با نگاهی آشنا شد که بعدها منجر به پیوندی جاودانی و زیبا شد. در آن زمان من دانشجوی ترم 3 بودم که در تکاپوی گرفتن انتقالی به دانشگاه زادگاهم بودم اما با موانع زیادی روبرو شدم، غافل از اینکه دست تقدیر غربت را برایم رقم زده بود.
دلم می خواهد در اینجا شعری را که همسرم در حال و هوای آنروزها سروده و بعدها به من داده بنویسم.
انتظار
آه! شب بود و انتظاری سبز
من و اشکی که در محاصره ماند
حسرت دیدن دوبارهء ماه
در نگاه لطیف پنجره ماند
از پس شیشه های مات و کبود
در دل یک سکوت رویایی
بارها زیر لب تو را خواندم
تا که شاید دوباره باز آیی
می کشم با نگاه خسته ی خویش
چند خط سپید بر دیوار
چوب خطٌ خیال می گوید
چند ساعت گذشته از دیدار!
چشم من می کند تو را ترسیم
دلم من می کشد چنین فریاد
جاودان تا همیشه خواهد ماند
عشق شیرین و قصهء فرهاد....
ای که همچون بهار سرسبزی
ساده و پاک همچو بارانی
می روی از کنار من اما
در خیالم همیشه می مانی...
------------------------------------------------------------------
پ ن ۱. این ابیات بعداْ اینطور اصلاح شد:
می کشم با نگاه خسته ی خویش
چند خط سپید بر دیوار
می کنی در وجود من غوغا
می شوی در خیال من تکرار!