<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادباران</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشته های دختری از دیار باران</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 16:01:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اینروزها</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دیروز یکی از دوستان کاغذی به من داد که درآن نوشته شده بود: سیزده نکته برای زندگی از گابریل گارسیا مارکز، بعضی از جمله هایش به دلم نشست که دوست دارم در اینجا بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه می آید لبخند بزن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که تو اصلا انتظارش را نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی، بهتر می توانی شکرگزار باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با  این حال همواره به دیگران اعتماد کن. فقط مراقب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها بی دلیل دلم می خواد گریه کنم، حال خوشی ندارم، ناامیدی، دلهره ، ترس از آینده همه اینها چیزهایی هست که منو احاطه کرده، دوست دارم به کلاس یوگا، مدیتیشن و ریلکسیشن برم اما افسوس اینجور کلاس ها اینجا پیدا نمیشه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 16:01:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهریه</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما بالاخره نفهمیدیم این مهریه که خدا و پیغمبر گفتنند و تو قرآن هم نوشته شده حق خانوما هست یا نه؟ اگه حق خانوماست و عندالمطالبه هست چرا اکثر آقایون دست به هزار دوز و کلک می زنند تا این حق خانوما رو بهشون ندن؟ یا کار رو به جایی می رسونند که زن بیچاره بگه مهرم حلال جونم آزاد. واقعا مسلمونی اینه؟ شما مردهایی که ادعا می کنید مسلمون هستید و به قول خودتون در صحت کامل عقل در زمان عقد به سر می بردید چرا به تعهدات خودتون عمل نمی کنید؟ چرا به امضاء خودتون پایبند نیستید؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا شما خواننده عزیز خیال نکنید بنده تحت تاثیر سریال دلنوازان قرار گرفتم و این مطالبو نوشتم، البته اینطور نیست چون من اصلا این سریالهای تلویزیون رو نمی پسندم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند سال پیش که بحث تعیین  مهریه برای یکی از اقوام پیش اومده بود، یکی از دوستان که می خواست نشون بده خیلی لرد و دست و دلبازه گفت:من وقتی رفتم خواستگاری به خانواده همسرم گفتم شما هر چقدر مهریه انتخاب کنید من یک صفر جلویش می گذارم و اصلا مقدار مهریه برایم مهم نیست، البته خانواده محترم همسر آن آقا صفر پیشکشی رو قبول نکردند و مهریه ای معقول برای دخترشان در نظر گرفتند. حالا آن زن از بد روزگار مهریه اش را طلب کرده و آن آقای بسیار لرد و دست و دلباز تمام دارایی اش را به نام یکی از اقوامش کرده تا به دادگاه ثابت کنه هیچ اموالی نداره تا از این طریق حق و حقوق همسرش رو بهش نده. جالبه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 14:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرار از زندان</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم چرا این روزها حوصله نوشتن ندارم، دوست دارم یک تغییر و تحولی به زندگیم بدم از یکنواختی خسته شدم، یادم می آد در اوایل جوانی مثلا در سالهای 19 و 20 سالگی در تنهایی های خودم همیشه به آینده فکر می کردم به رویاهای قشنگ و رنگارنگ اما حالا دیگه رویایی فکر نمی کنم در تنهایی هایم بیشتر به گذشته فکر می کنم و به واقعیتها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از وقتی که یادم می آد اوقات فراغتم رو با کتاب خوندن پر می کردم ، بیشتر رمان می خوندم اولین رمانی که خوندم از دافنه دوموریه بود به نام عروس زندان بعد جین ایر، بلندیهای بادگیر، بربادرفته و بینوایان و........ همیشه تمام وقایع و جزئیات رمانها رو در ذهنم مثل یک فیلم سینمایی مجسم میکردم، گاهی اوقات تا صبح بیدار می موندم تا یک کتابی رو تموم کنم. شاید بخاطر همین ادبیات انگلیسی خوندم تا بانمایشنامه ها ، رمانها و داستانها بیشتر آشنا بشم. اما مدتهاست که کتاب نمی خونم شاید بخاطر اینه که من وقتی کتاب میخونم دیگه به هیچ کاری نمی تونم برسم باید تمام حواسم رو جمع کتاب کنم ، حالا تا یک صفحه کتاب بخوام بخونم بچه ها ده بار منو صدا می زنندو من اصلا تمرکز نمی تونم داشته باشم بخاطر همین دیگه از خیر کتاب خوندن گذشتم و به فیلم دیدن رو آوردم البته اگه فیلم خوب گیربیاد خیلی خوبه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چند روز هست که سریال فرار از زندان رو نگاه می کنیم ، سریالی واقعا جذاب و هیجانی هست طوری که بیننده رو معتاد خودش می کنه ما تقریبا فصل اولش رو توی سه شب دیدیم و الان قسمت نهم فصل دوم هم تموم کردیم، جدا از داستان خیلی جذاب سریال، بازیگران هم واقعا قشنگ بازی می کنند بخصوص ونت ورث میلر در نقش مایکل اسکوفیلد که یک نابغه به تمام معناست،  بهتون پیشنهاد می کنم که حتما ببیند، البته شبها خواب فرارو زندان و و ماموران مخفی هم خواهید دید. موسیقی متن فیلم هم از یک ایرانی به نام رامین جوادی هست که واقعا فیلم و جذاب تر کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/jd0nzq3588k8eoscmatp.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نصف شد</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تابستون، ماه رمضون و مسافرت هم تموم شد، امروز سال 88 نصف شده و فردا اول مهر و شروع مدرسه هاست، هشت ساله که به انتظار اول مهر روزشماری &lt;STRONG&gt;نمی کنم!&lt;/STRONG&gt; تازه اول مهر که میشه دلتنگی های من هم شروع میشه. دلم هوای پشت میز نشستن، یادگرفتن و دوستی های ناب دوران مدرسه رو کرده. یه بغض سنگینی توگلوم منتظر شکستنه و می خواد که صحرای خشک صورتمو بارونی کنه. وای که چقدر اون روزا قشنگ بود. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوباره باید همت کنم و یه کلاسی واسه خودم دست و پا کنم. باید از خونه بزنم بیرون وگرنه افسرده میشم. توی غربت زندگی کردن خیلی سخته اما بدترش اینه که توی یک شهر کوچیک زندگی کنی بدون هیچ امکانات تفریحی با آب و هوای سرد و خشن و بدتر بدتر اینکه همسرت پرمشغله باشه؛ در چنین شرایطی فقط باید شاغل باشی تا نصف وقتت پر بشه و به بهانه کار حداقل روزی یکبار از خونه بیرون بری. من همیشه دوست داشتم توی یک شهر بزرگ پرجمعیت زندگی کنم. تا به حال که نشده اما امیدوارم بتونم بزودی جایی که دوست دارم زندگی کنم، چون حس می کنم تحملم داره کم کم تموم میشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 16:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هستم</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بعضی اوقات خیلی احساس خوشبختی می کنم ، دوست دارم با ولع بیشتری هوا رو به درون ریه هام بفرستم و از نفس کشیدنم لذت ببرم ، از مامان گفتن باران و ماهان کیف می کنم و بالاخره از شستن ، رفتن ، سابیدن و پختن لذت می برم و خم به ابرو نمی آرم اما بعضی روزها حس می کنم هیچی سرجاش نیست و به این نتیجه می رسم که زحماتم ، کارهایم و خستگی هایم دیده نمی شه و آنموقع هست که کسالت و روزمرگی به سراغم می آد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز پنجمین روز ماه رمضون سال 88 هست و من خوشحالم که در ماه رمضون امسال حضور دارم و این فرصت به من داده شده کمی به خودم به کارهام به اشتباهاتم دوباره فکر کنم و با توکل به خدا از اینی که هستم بهتر بشم. بعضی وقت ها که به بدی های دیگران فکر می کنم به این نتیجه می رسم که من چقدر خوبم و به خودم امیدوار می شم، اما بهتر همیشه به بهتر از خودمون فکر کنیم تا بدی های کوچکمون هم اصلاح کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 14:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گاهی سکوت جایز نیست، همیشه سکوت نشانه رضایت نیست بلکه فریاد فروخورده ایست که بر اثر خفقان یا ترس بوجود می آید. چند روز است که مسئله ای ذهنم را مشغول کرده و آن اینست چرا باید به ملاقات کسی بروم که دیدارش به جزء ناراحتی و اعصاب خردی چیزی برایم ندارد، چرا باید رفتاری را تحمل کنم که سزای من نیست و ابرو خم نیاورم . تا کی باید به نشانه احترام سر فرود بیاورم و حرف نزنم این حرف نزدن ها مرا خفه خواهد کرد این حرف نزدن ها باعث خواهد شد که طرف مقابل پایش را از گلیمش درازتر کند و به حق من تجاوز کند. شاید آن بیچاره با ایجاد رعب و وحشت باعث سکوت من در مدت کوتاهی شود اما نمی داند که این سکوت کم کم به بیزاری و نفرت و فریاد تبدیل خواهد شد. آن موقع دیگر حرمت نگه داشتن معنایی نخواهد داشت و من تمام یغض های فروخورده ام را بر سرش آوار خواهم کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 17:39:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگشتم</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام بالاخره بعد از مدت ها دوباره برگشتم. دلم برای دوستانم و دنیای اینترنت تنگ شده بود. برای مدتی نیاز به آرامش و آسایش داشتم دوست داشتم دور از اخبار سیاسی واخبار اتفاقات بعد از انتخابات باشم. هر چه کمتر بدانم  راحت ترم، تا قبل از انتخابات تقریبا لحظه به لحظه خبرها رو پیگیری می کردم و تا ساعت های اولیه بامداد 23 خرداد همه چیز دستگیرم شد. و به این نتیجه رسیدم پرونده انتخابات 88 بسته شده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسرم تصمیم داشت یک تلوزیون جدید بخره بهش گفتم تلوزیون ما که همیشه خاموشه واسه چی می خوای هزینه کنی ؟ گفتم برو یه چیزی بخر که برامون فایده داشته باشه و ازش استفاده کنیم، دیگه جومونگ هم نگاه نمی کنم به نظرم بی نمک شده و پیش خودم می گم چه دل خجسته ای داره جومونگ! هدف والا .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به جاش هفته ای چند فیلم سینمایی از کلوپ می گیریم و نگاه می کنیم ، آخریش هم فیلم به همین سادگی، بود/&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک سفر چند روزه به شمال داشتیم ، کلاردشت هم رفتیم، هوا عالی بود، حسابی چسبید و خستگی از تنمون در رفت ( البته شایعه سازان هم اینجا بیکار نبودند و شایعات خنده دار و مضحگی رو ساختند و پخش کردند.) چه می شه کرد وقتی مردم تفریحات سالم ندارند باید واسه خودشون یه سرگرمی درست کنند و وقتشون رو پر کنند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 08:47:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم می خواد</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>بعضی اوقات دلم می خواد کنترل تلوزیون را به طرفش پرت کنم و شیشه اش را خرد خاکشیر کنم یا از پنجره پرتش کنم پایین تا این همه عدالت و خدمت رسانی را نیبینم و شرمنده نشم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موجودی به نام لولو!!</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i7.tinypic.com/8evh3if.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;آخرین تصویر دریافتی از لولو (انتخاب عکس از ماهان!)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی شما می دونید لولو یعنی چی؟ اصلا لولو چه شکلیه؟ چرا وقتی بچه بودیم مامانامون می خواستند به ما غذا بدند، می گفتند اگه نخوری میدم لولو بخوره! یا وقتی شبها خوابمون نمی برد، می گفتند: اگه نخوابی لولو می آدا؟! هنوز هم این آقا لولو بچه های ما رو می ترسونه. پسرم بارها ازم پرسیده لولو چه شکلیه و من هر وقت یه جوری پیچوندمش. البته گاهی دست خود آدم نیست. بعضی وقتها بچه ها اونقدر آدمو حرص می دن که آدم مجبور می شه متوسل به دامن لولو بشه!!! &lt;BR&gt;یادم اومد دو سال پیش یه مطلب جالبی از رادیو در این باره شنیدم: &lt;BR&gt;« وقتی یک مادر ژاپنی به فرزندش غذا میده بهش میگه غذاتو بخور کوچولو، چون برای تهیه و تولید این غذا کشاورزا و آدمهای زیادی زحمت می کشند تا تو گرسنه نمونی و سیر بشی.&lt;BR&gt;یک مادر آمریکایی موقع غذا دادن به فرزندش میگه عزیزم غذاتو بخور چون در خیلی از کشورها مردم گرسنه اند و هیچ غذایی ندارند بخورند. ببین تو چقدر خوشبختی که غذا برای خوردن داری پس بخور!&lt;BR&gt;و اما یک مادر ایرانی موقعی که به فرزندش غذا می ده میگه عزیز دل مامان اگه غذاتو نخوری می دم لولو بخوره!!!!!&lt;BR&gt;تفسیری که خانوم گوینده از این مطلب بیان کرد این بود که ژاپنی ها برای زحمت و تلاش ارزش قائلند و از همون کودکی به فرزنداشون یاد می دن که انسان ها برای بدست آوردن غذا زحمت می کشن و تلاش می کنن.&lt;BR&gt;آمریکایی ها از همان ابتدا برتری خود نسبت به دیگران رو به کودکان خودشون آموزش می دن!»&lt;BR&gt;ولی خانم گوینده چیزی در مورد فلسفه لولو ارائه نداد. (شاید از ترس لولو!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی حقیقت چیه؟ چرا ما ایرانی ها رو از بچگی با لولو می ترسونند؟ و چرا این لولو همیشه تا آخر عمر همراه ماست؟ &lt;BR&gt;نه این که بگم همیشه همین کلمه بکار میره، بلکه لولو بستگی به شرایط زمانی و مکانی و یا حتی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی  و ... ممکنه عوض بشه و حتی اسمشم تغییر کنه!&lt;BR&gt;مثلاً ................. و  ................ و ...................... یا .......................&lt;BR&gt;البته ببخشید که از ترس لولو مجبور شدم سانسور کنم!!  لذا در همین جا انشای خود را به پایان می رسانم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی ببینم شما از لولو نمی ترسید؟  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما ایرانی ها</title>
<link>http://yadebaran.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما ایرانی ها  خصوصیات خوب زیاد داریم، از جمله احساساتی بودن، با غیرت بودن و مهمان نواز بودن اما متاسفانه اکثر ما ایرانی ها یک سری اخلاق و خصلت های بدی هم داریم و مربوط به قشر و طیف خاصی هم نیست از مردم عوام گرفته افراد تحصیلکرده و با سواد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای مثال در رقابت های انتخاباتی معمولا  اکثر  رقبا به جای این که توانمندی ها و استعدادهای خود را ثابت کنند دست به تخریب  رقیب می زنند و حتی کار به جایی می رسد که دین و ایمان رقیب را زیر سوال می برند (ترفند اخیر بعضی مقدس مآب ها) و یا حتی دست به هتک حرمت می زنند و در خصوصی ترین مسائل زندگی رقیب کندو کاو می کنند تا بهانه ای برای خراب کردن طرف مقابل بدست آورند، انگ و مارک چسباندن به دیگران یکی از مهمترین کارهایی است که خیلی ها دوست دارند انجام دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی دیگر از اخلاقیات قشنگ ما ایرانی ها این است که خیلی زود قضاوت و پیش داوری می کنیم و آن هم همیشه بدترین نوع قضاوت ممکن را (حیف شد همه ما باید قضات عالیرتبه دادگاه لاهه می شدیم!!).  اکثر ما معمولا از موفقیت های آشناها و دوستانمان از ته دل خوشحال نمی شویم همیشه دنبال بهانه ای برای کمرنگ تر جلوه دادن موفقیت دیگران می گردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما در مورد مسائل مادی :برای مثال اگر کسی ماشینی نو یا  خانه ای با  هزار  وام و قرض و قوله می خرد اولین چیزی که به ذهن بعضی از همشهریان و دوستان خطور می کند این هست که طرف دزدی کرده یا رانت خواری کرده ویا گنج پیدا کرده است . هیچوقت مثبت فکر نمی کنیم و نمی گوییم طرف دارد برای رفاه خانواده اش شب و روز کار می کند و یا اینکه وام گرفته و یا شاید ارثی از کسی به او رسیده است.( خیلی ها هم که در شهرهای کوچک مثل خوانسار زندگی می کنند برای اینکه این حرف ها پشت سرشان نباشد و یا اینکه چشم نخورند در حد درآمد خودشان زندگی نمی کنند یعنی سطح زندگیشان را خیلی پایینتر از درآمدشان نگه می دارند مثلا یک شهروند می تواند یک ماشین متوسط و یا یک خانه در حد توانش داشته باشد   اما از ترس این کار را نمی کند و پولش را در اصفهان یا تهران سرمایه گذاری می کند)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  ما ایرانی ها خصوصیات .... زیاد داریم که بقیه را فاکتور می گیرم . مثلا ما خیلی وعاظ خوبی هستیم عشق می کنیم که دیگران را نصیحت کنیم، خودمان را علامه دهر می دانیم، خودمان را مسلمان کامل می دانیم بقیه را نصفه مسلمان می دانیم و کافر . در کل شاید خیلی وجدان کاری ندشته باشیم (بلانسبت شمای خواننده). همیشه نسیه کار می کنیم یک نمونه از نسیه کاری یکی از ارگان های عزیز جلوی چشمم است و دارم می بینم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه این حرف ها روی قلبم سنگینی می کرد و دوست داشتم اینجا بنویسم تا کمی سبکتر بشم حالا هم نصیحت خودم(نگفتم ما ایرانی ها خیلی دوست داریم نصیحت کنیم)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;بابا شما رو به خدا اینقدر بد بین نباشید یک کم مثبت فکر کنید از داشته ها و شادی دیگران خوشحال بشید تا خدا شما رو خوشحال کنه من خودم امتحان کردم وقتی از خوشی دیگران شاد می شم آرامش بیشتری در زندگیم دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Apr 2009 19:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadebaran&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>yadebaran</dc:creator>
<guid>http://yadebaran.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
